خرید بک لینک
با عرض سلام و خسته نباشید: به وبلاگ رئالیها خوش آمدین نظر یادتون نره . ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻮﯾﺪ… ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﺬﺕ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ… ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺫﻫﻦ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻮﯾﺪ … ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﻟﺬﺕ ﺩﺍﺭﺩ … ﻫﻤﺎﻧﻘﺪﺭ ﻛﻪ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﻓﻬﻤﻴﺪ … ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭﻙ ﻛﺮﺩ … ﻫﻤﺎﻧﻘﺪﺭ ﻛﻪ ﺯﻥ ” ﺑﻮﺩﻥ” ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ … ﻣﺮﺩ ﻫﻢ “ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ” ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ … ﻫﻤﺎﻧﻘﺪﺭ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﻱ ﺭﻭﯼ ﺑﯽ ﺁﺭﺍﻳﺶ ﺯﻥ ﺭﻓﺖ … ﺑﺎﻳﺪ ﻓﺪﺍﯼ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﺷﺪ … ﻫﻤﺎﻧﻘﺪﺭ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻲ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﺯﻥ ﺭﺍ ﻃﺎﻗﺖ ﺁﻭﺭﺩ … ﻛﻼﻓﮕﻲ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﻓﻬﻤﻴﺪ … ﺧﻼﺻﻪ ”ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 0:20

با عرض سلام و خسته نباشید: به وبلاگ رئالیها خوش آمدین نظر یادتون نره آزمون زندگی   زندگی سخت ترین آزمون است . . .    خیلی ازمردم مردود میشوند   چون سعی در کپی از دیگران دارند   و متوجه نیستند هرکسی   برگه ی سوال متفاوتی دارد   هر کدوم از ما ویژگی و استعداد خاصی در وجودمون داریم که اگه تلاش کنی و به ثمر برسونید خودتون رو مطمئنا جایگاه ویژه و خاص خودت رو پیدا می کنی و در کارتون بهترین می شوید    نوشته شده در سه شنبه بیست و شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 0:20

با عرض سلام و خسته نباشید: به وبلاگ رئالیها خوش آمدین نظر یادتون نره هر بار که نگاهت می‌ کنمجمله‌ ای آشنا به ذهنم خطور می ‌کنددر اين سرزمين چيزی هستكه ارزش زندگی كردن دارد نوشته شده در پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۹ ساعت 12:51 توسط فردین  |  با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 0:20

با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهم********************عشق ینی مشتی و دیوانگیعشق یعنی با جهان بیگانگیعشق یعنی شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده با چشمان ترعشق یعنی سر به دار آویختنعشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدنعشق یعنی سُست و بی پروا شدنعشق یعنی سوختن با ساختنعشق یعنی زندگی را باختنلعنتي خسته ام از دوري و بي تاب شدنپاي دلگيرترين خاطره ها آب شدن******************ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت.ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرداز دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد.ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودییا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی.ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزدمثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد.ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسودیا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود.ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشدیعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !.لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزنبی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزنباورم كن كه به چشمان تو معتاد منمپادشاهي كه به جنگ آمد و افتاد منمقافيه باختم و شعر سرودمبه هر كس كه تو را بیند، حسودمنفسم بندِ تو و درد مرا مي خواندبعدِ تو حسرت دنیا به دلم مي ماند******************جان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهوش و مست دیگریماه او در چشم من چشمش به چشمان رقیبهستیم از هست او هستش به هست دیگریعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 1 شهريور 1403 ساعت: 19:33

با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهم********************عشق ینی مشتی و دیوانگیعشق یعنی با جهان بیگانگیعشق یعنی شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده با چشمان ترعشق یعنی سر به دار آویختنعشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدنعشق یعنی سُست و بی پروا شدنعشق یعنی سوختن با ساختنعشق یعنی زندگی را باختنلعنتي خسته ام از دوري و بي تاب شدنپاي دلگيرترين خاطره ها آب شدن******************ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت.ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرداز دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد.ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودییا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی.ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزدمثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد.ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسودیا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود.ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشدیعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !.لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزنبی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزنباورم كن كه به چشمان تو معتاد منمپادشاهي كه به جنگ آمد و افتاد منمقافيه باختم و شعر سرودمبه هر كس كه تو را بیند، حسودمنفسم بندِ تو و درد مرا مي خواندبعدِ تو حسرت دنیا به دلم مي ماند******************جان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهوش و مست دیگریماه او در چشم من چشمش به چشمان رقیبهستیم از هست او هستش به هست دیگریعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 17:27

با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهم********************عشق ینی مشتی و دیوانگیعشق یعنی با جهان بیگانگیعشق یعنی شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده با چشمان ترعشق یعنی سر به دار آویختنعشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدنعشق یعنی سُست و بی پروا شدنعشق یعنی سوختن با ساختنعشق یعنی زندگی را باختنلعنتي خسته ام از دوري و بي تاب شدنپاي دلگيرترين خاطره ها آب شدن******************ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت.ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرداز دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد.ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودییا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی.ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزدمثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد.ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسودیا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود.ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشدیعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !.لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزنبی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزنباورم كن كه به چشمان تو معتاد منمپادشاهي كه به جنگ آمد و افتاد منمقافيه باختم و شعر سرودمبه هر كس كه تو را بیند، حسودمنفسم بندِ تو و درد مرا مي خواندبعدِ تو حسرت دنیا به دلم مي ماند******************جان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهوش و مست دیگریماه او در چشم من چشمش به چشمان رقیبهستیم از هست او هستش به هست دیگریعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 13:28

با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهم********************عشق ینی مشتی و دیوانگیعشق یعنی با جهان بیگانگیعشق یعنی شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده با چشمان ترعشق یعنی سر به دار آویختنعشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدنعشق یعنی سُست و بی پروا شدنعشق یعنی سوختن با ساختنعشق یعنی زندگی را باختنلعنتي خسته ام از دوري و بي تاب شدنپاي دلگيرترين خاطره ها آب شدن******************ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت.ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرداز دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد.ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودییا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی.ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزدمثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد.ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسودیا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود.ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشدیعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !.لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزنبی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزنباورم كن كه به چشمان تو معتاد منمپادشاهي كه به جنگ آمد و افتاد منمقافيه باختم و شعر سرودمبه هر كس كه تو را بیند، حسودمنفسم بندِ تو و درد مرا مي خواندبعدِ تو حسرت دنیا به دلم مي ماند******************جان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهوش و مست دیگریماه او در چشم من چشمش به چشمان رقیبهستیم از هست او هستش به هست دیگریعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: جمعه 26 مرداد 1403 ساعت: 12:38

با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهم********************عشق ینی مشتی و دیوانگیعشق یعنی با جهان بیگانگیعشق یعنی شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده با چشمان ترعشق یعنی سر به دار آویختنعشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدنعشق یعنی سُست و بی پروا شدنعشق یعنی سوختن با ساختنعشق یعنی زندگی را باختنلعنتي خسته ام از دوري و بي تاب شدنپاي دلگيرترين خاطره ها آب شدن******************ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت.ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرداز دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد.ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودییا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی.ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزدمثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد.ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسودیا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود.ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشدیعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !.لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزنبی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزنباورم كن كه به چشمان تو معتاد منمپادشاهي كه به جنگ آمد و افتاد منمقافيه باختم و شعر سرودمبه هر كس كه تو را بیند، حسودمنفسم بندِ تو و درد مرا مي خواندبعدِ تو حسرت دنیا به دلم مي ماند******************جان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهوش و مست دیگریماه او در چشم من چشمش به چشمان رقیبهستیم از هست او هستش به هست دیگریعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 25 مرداد 1403 ساعت: 12:29

با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهم********************عشق ینی مشتی و دیوانگیعشق یعنی با جهان بیگانگیعشق یعنی شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده با چشمان ترعشق یعنی سر به دار آویختنعشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدنعشق یعنی سُست و بی پروا شدنعشق یعنی سوختن با ساختنعشق یعنی زندگی را باختنلعنتي خسته ام از دوري و بي تاب شدنپاي دلگيرترين خاطره ها آب شدن******************ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت.ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرداز دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد.ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودییا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی.ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزدمثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد.ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسودیا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود.ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشدیعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !.لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزنبی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزنباورم كن كه به چشمان تو معتاد منمپادشاهي كه به جنگ آمد و افتاد منمقافيه باختم و شعر سرودمبه هر كس كه تو را بیند، حسودمنفسم بندِ تو و درد مرا مي خواندبعدِ تو حسرت دنیا به دلم مي ماند******************جان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهوش و مست دیگریماه او در چشم من چشمش به چشمان رقیبهستیم از هست او هستش به هست دیگریعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 9:15

با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهم********************عشق ینی مشتی و دیوانگیعشق یعنی با جهان بیگانگیعشق یعنی شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده با چشمان ترعشق یعنی سر به دار آویختنعشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدنعشق یعنی سُست و بی پروا شدنعشق یعنی سوختن با ساختنعشق یعنی زندگی را باختنلعنتي خسته ام از دوري و بي تاب شدنپاي دلگيرترين خاطره ها آب شدن******************ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت.ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرداز دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد.ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودییا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی.ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزدمثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد.ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسودیا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود.ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشدیعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !.لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزنبی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزنباورم كن كه به چشمان تو معتاد منمپادشاهي كه به جنگ آمد و افتاد منمقافيه باختم و شعر سرودمبه هر كس كه تو را بیند، حسودمنفسم بندِ تو و درد مرا مي خواندبعدِ تو حسرت دنیا به دلم مي ماند******************جان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهوش و مست دیگریماه او در چشم من چشمش به چشمان رقیبهستیم از هست او هستش به هست دیگریعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: دوشنبه 22 مرداد 1403 ساعت: 11:36

با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهم********************عشق ینی مشتی و دیوانگیعشق یعنی با جهان بیگانگیعشق یعنی شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده با چشمان ترعشق یعنی سر به دار آویختنعشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدنعشق یعنی سُست و بی پروا شدنعشق یعنی سوختن با ساختنعشق یعنی زندگی را باختنلعنتي خسته ام از دوري و بي تاب شدنپاي دلگيرترين خاطره ها آب شدن******************ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت.ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرداز دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد.ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودییا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی.ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزدمثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد.ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسودیا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود.ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشدیعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !.لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزنبی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزنباورم كن كه به چشمان تو معتاد منمپادشاهي كه به جنگ آمد و افتاد منمقافيه باختم و شعر سرودمبه هر كس كه تو را بیند، حسودمنفسم بندِ تو و درد مرا مي خواندبعدِ تو حسرت دنیا به دلم مي ماند******************جان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهوش و مست دیگریماه او در چشم من چشمش به چشمان رقیبهستیم از هست او هستش به هست دیگریعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 18 مرداد 1403 ساعت: 12:59

با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهم********************عشق ینی مشتی و دیوانگیعشق یعنی با جهان بیگانگیعشق یعنی شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده با چشمان ترعشق یعنی سر به دار آویختنعشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدنعشق یعنی سُست و بی پروا شدنعشق یعنی سوختن با ساختنعشق یعنی زندگی را باختنلعنتي خسته ام از دوري و بي تاب شدنپاي دلگيرترين خاطره ها آب شدن******************ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت.ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرداز دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد.ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودییا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی.ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزدمثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد.ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسودیا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود.ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشدیعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !.لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزنبی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزنباورم كن كه به چشمان تو معتاد منمپادشاهي كه به جنگ آمد و افتاد منمقافيه باختم و شعر سرودمبه هر كس كه تو را بیند، حسودمنفسم بندِ تو و درد مرا مي خواندبعدِ تو حسرت دنیا به دلم مي ماند******************جان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهوش و مست دیگریماه او در چشم من چشمش به چشمان رقیبهستیم از هست او هستش به هست دیگریعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 20:02

با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهم********************عشق ینی مشتی و دیوانگیعشق یعنی با جهان بیگانگیعشق یعنی شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده با چشمان ترعشق یعنی سر به دار آویختنعشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدنعشق یعنی سُست و بی پروا شدنعشق یعنی سوختن با ساختنعشق یعنی زندگی را باختنلعنتي خسته ام از دوري و بي تاب شدنپاي دلگيرترين خاطره ها آب شدن******************ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت.ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرداز دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد.ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودییا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی.ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزدمثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد.ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسودیا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود.ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشدیعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !.لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزنبی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزنباورم كن كه به چشمان تو معتاد منمپادشاهي كه به جنگ آمد و افتاد منمقافيه باختم و شعر سرودمبه هر كس كه تو را بیند، حسودمنفسم بندِ تو و درد مرا مي خواندبعدِ تو حسرت دنیا به دلم مي ماند******************جان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهوش و مست دیگریماه او در چشم من چشمش به چشمان رقیبهستیم از هست او هستش به هست دیگریعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1403 ساعت: 14:22

با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهم********************عشق ینی مشتی و دیوانگیعشق یعنی با جهان بیگانگیعشق یعنی شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده با چشمان ترعشق یعنی سر به دار آویختنعشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدنعشق یعنی سُست و بی پروا شدنعشق یعنی سوختن با ساختنعشق یعنی زندگی را باختنلعنتي خسته ام از دوري و بي تاب شدنپاي دلگيرترين خاطره ها آب شدن******************ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت.ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرداز دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد.ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودییا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی.ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزدمثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد.ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسودیا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود.ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشدیعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !.لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزنبی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزنباورم كن كه به چشمان تو معتاد منمپادشاهي كه به جنگ آمد و افتاد منمقافيه باختم و شعر سرودمبه هر كس كه تو را بیند، حسودمنفسم بندِ تو و درد مرا مي خواندبعدِ تو حسرت دنیا به دلم مي ماند******************جان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهوش و مست دیگریماه او در چشم من چشمش به چشمان رقیبهستیم از هست او هستش به هست دیگریعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 11:55

با تواَم عشق قسم خورده ي پنهاني ِمنبا تواَم بي خبر از حال و پريشاني ِ منبا تواَم لعنتيِ خالي از احساس بفهمبي قرارت شده ام شاعره ي خاص بفهم********************عشق ینی مشتی و دیوانگیعشق یعنی با جهان بیگانگیعشق یعنی شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده با چشمان ترعشق یعنی سر به دار آویختنعشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدنعشق یعنی سُست و بی پروا شدنعشق یعنی سوختن با ساختنعشق یعنی زندگی را باختنلعنتي خسته ام از دوري و بي تاب شدنپاي دلگيرترين خاطره ها آب شدن******************ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت.ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرداز دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد.ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودییا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی.ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزدمثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد.ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسودیا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود.ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشدیعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !.لعنتی خسته ام از حال بدم، زخم نزنبی تو محکوم به حبس ابدم، زخم نزنباورم كن كه به چشمان تو معتاد منمپادشاهي كه به جنگ آمد و افتاد منمقافيه باختم و شعر سرودمبه هر كس كه تو را بیند، حسودمنفسم بندِ تو و درد مرا مي خواندبعدِ تو حسرت دنیا به دلم مي ماند******************جان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهوش و مست دیگریماه او در چشم من چشمش به چشمان رقیبهستیم از هست او هستش به هست دیگریعمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 21 تير 1403 ساعت: 19:08

صفحه بندی